گلچینی از تلخ ترین اشعار تمام شاعران

دلم باران می خواهد...
فقط باران...با یک بغض به اندازه تمام دلتنگی هایم...
بعد تو هم بنشینی کنار پنجره
و هردو باهم...قطره های باران را بشماریم...
یک
دو
سه

...
و بعد اصلا یادمان برود
که همه اینها "خیال" است...
من
تو
باران

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 22:1 | لینک  | 

زندگی یعنی :

ناخواسته به دنیا آمدن

مخفیانه گریستن

دیوانه وار عشق ورزیدن

و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد ، مردن . . .

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 21:59 | لینک  | 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
" گنجشک گفت:
" لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 19:54 | لینک  | 

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلت‌های بلورآجین.
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است!

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 19:53 | لینک  | 

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن دراورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن دراورم

نعره نیستند

تا ز نای جان براورم

درد های من نگفتنی است

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 20:57 | لینک  | 

سالها پیش که کودک بودم

 سر هر کوچه کسی بود

که بند می زد چینی را با عشق

و من ان روز به خود می گفتم

اخر این هم شد کار

ولی امروز که دگر اثری از او نیست

چینی دل ترکی دارد و من

در به در

کوی به کوی

در پی بندزنی می گردم!!!
نوشته شده توسط مهدی در ساعت 20:55 | لینک  | 

از تاریکی می ترسیدم

از بلندی

از طوفان

از موریانه

هنوز هم می ترسم

از ترسهای بی اساس کودکی  خسته ام

وقتی این همه حقیقت ترسناک،احاطه ام کرده است

دیروز با کودک درونم توافق کردم

-بزرگ می شوم-

به شرط آنکه فقط یک بار-وقتی که باد موافق می وزد-

بادبادکم را بالاتر از سیم های برق،به هوا بفرستم

اما روزگار سالها پیش ،گوشواره های بادبادک مرا به یغما برده است

و موریانه های سیاه ناامیدی

چوبهای حصیری اش را جویده اند

و رزونامه اش را هم...

و من همچنان کودک

و تاریکی هنوز برایم لبریز از حضور یک روح سرگردان

آن سوی پنجره اما

باد موافق

وزیدن گرفته است...

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 21:43 | لینک  | 

یک نفر اینجا در آینه رو به رویم ایستاده،شبیه همه ی بی کسی هایم

نگاهش پر از ملامت است

و آهسته می گوید:

چه دروغ عجیبی ست زندگی!

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 21:42 | لینک  | 

باز هم می خواهم بنویسم.عمریست کارم همین بوده.
اینجا می نویسم تا اگر حرف دلت با حرف دلم یکی بود بخوانی
و اگر دوست داشتی حرفهایم را برای خودت برداری.اما قول بده به یادم باشی...

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 21:41 | لینک  |